محمد بن على ظهيرى سمرقندى

139

سندباد نامه ( فارسى )

تسبيح‌ها برگرفت « 1 » و عصا و ركوه به دست كرد و به خانهء آن زن رفت و خود را به كرامات « 2 » بر وى جلوه كرد و دل زن را در قبضهء امر و نهى آورد . هر ساعت به طاعت مشغول شدى و نافله « 3 » و تطوّعى برآوردى . به روز طعام نخوردى يعنى كه « 4 » صائم الدّهرم و اگر به اتّفاق شبى در وثاق « 5 » او بماندى به قرص جو « 6 » افطار كردى و هم بر آن اختصار نمودى و « 7 » گفتى : گندم سبب زلّت آدم بوده است و جو طعمهء انبيا و لقمهء اولياست . برين سيرت و سنّت ، روزگار مىگذرانيد « 8 » تا اعتقاد زن در زهد و صلاح و عفّت و عصمت او هر روز راسخ‌تر مىگشت و اخلاص او در اعمال دينى و دنياوى هر ساعت ظاهرتر مىشد . در جمله به تزوير و شعبده « 9 » و نيرنج « 10 » ، همگى زن در ضبط آورد و با خود گفت « 11 » : مصراع گر باد شوى ببندمت پاى چو خاك پس سگ بچّه‌اى به خانه برد و مدّتى در خانه تعهّد مىكرد « 12 » تا از بسيارى مراعات و اهتمام ، اليف و حليف او « 13 » شد . پس روزى قرصى چند ساخت و پلپل و سپندان در آن قرص‌ها تعبيه كرد و سگ را با خود به خانهء زن برد و چون بنشست از آن قرص‌ها بيرون كرد « 14 » و بدان سگ بچّه مىداد . سگ « 15 » قرص مىخورد و از غايت حدّت و تيزى دارو آب از چشمهاى او مىدويد « 16 » و گنده‌پير بر موافقت او آب در ديده مىگردانيد و باد سرد برمىكشيد . زن چون قطرات آب چشم سگ ديد و گريهء « 17 » گنده‌پير مشاهده كرد از وى پرسيد : اى مادر ، اين سگ بچّه چرا مىگريد و او را چه افتاده است كه قطرات حسرات از مدامع ديده بر صفحهء رخسار مىريزد ؟ گنده‌پير گفت : لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْياءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ

--> ( 1 ) . آتش : تعويذها در گردن افكند و تسبيح برگرفت ( تاشكند مطابق متن ) ( 2 ) . آتش : و مقامات برو ( 3 ) . آتش : نافله‌اى ( 4 ) . آتش : « كه » ندارد ( 5 ) . ازمير : به خانه او ( 6 ) . آتش : به قرصى جوين ( تاشكند مطابق متن ) ( 7 ) . آتش : واو ندارد ( 8 ) . آتش : مىگذاشت ( 9 ) . آتش : شعوذه ( 10 ) . آتش : نيرنج فقيره ( 11 ) . ازمير : « و با خود گفت » ندارد ( 12 ) . آتش : « و مراعات مىنمود » اضافه دارد ( 13 ) . آتش : وى ( 14 ) . آتش : « و مىشكست » اضافه دارد ( 15 ) . ازمير : و سگ بچّه ( 16 ) . آتش : مىريخت ( 17 ) . آتش : « ديد و گريه » ندارد